آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

اولین شهربازی رفتن آرش جونم

سلام گل پسرم.این آخر هفته مهمون داشتیم.خالمو و مامان بابایی. چند تا کارت شهربازی داشتیم گذاشته بودیم دور هم جمع شدیم بریم. پنجشنبه (هشت مرداد) شام رفتیم بیرون.بعد از شامم رفتیم شهربازی. شما اولین بارت بود که میرفتی گلم.منم چند سال بود نرفته بودم. خواستم ترافیک بچه (ماشین) سوارت کنم که بابایی اولش موافقت نکرد.یه مدت تو شهربازی گردوندمت.شما هم لی صدا تو بغلم بودی به وسایلی که میچرخیدن نگاه میکردی.رفتیم کنار سرسره آبشار.به سرم زد ببرمت.یکی از کارتارو آوردم.به کسیم نگفتم.خودمم اولین بار بود که آبشار میرفتم. گذاشتم رو سرسره وبا پاهام محکم گرفتمت.صدات در نیومد تا اومدیم پایین.بلند که شدیم شروع کردی اه اه کردن که بازم ...
10 مرداد 1394

ششمین مروارید

پسر گلی تا حالا پنج تا دندون داشتی.منتظر بودم دندون نیش سمت راستت در بیاد که دیدم دندون پایینت از سمت راست درومده!هوراااا.مبارکت باشه مامان جان. امروز صبح رفته بودیم بازار (چهار مرداد)،خاله سارا گفت آرش دندون درآورده.منم به دندون نیشت دست زدم گفتم نه در نیومده!نگو خاله دندون پایینیتو گفته!البته گفت دیروز دیدش ولی یادش رفته بود بهمون بگه. مامان جان دندون نیشتم میخواد در بیادیه کوچولو سفید شده.همین روزاس که از لثت بزنه بیرون. دوشنبه گذشته هم بردمت بهداشت.ماه پیش گفتن وزنت یازده و هفتصده،ولی اون روز گفت یازده و شیشصد!تا گذاشتمت رو ترازو شروع کردی به گریه.البته نه زیاد.یک کیلو اضافه کردی گلم.شدی دوازده و شیشصد.هوراااا.خانو...
4 مرداد 1394

شونزده ماهگی

گل پسرم داری روز به روز بزرگتر میشیا.دیگه شونزده ماهه شدی.هورااااا. قربونت برم چند وقته درگیر خونه گرفتنیم.امروزم اسباب کشی کردیم.چند روز زودتر از موعد از اون خونه رفتیم. خونه جدید خیلی بزرگتره.طبقه اولم هست.دیگه از شر پله خلاصش شدیم.خونه قبلیمون کوچیک بود. چهارشنبه رفتیم تهران.پنجشنبه مراسم عقد دایی علی بود.(داداش بزرگم).البته عقد محضری بود.بابایی باهامون نیومد.گفت روزم،بعدا نمیتونم قضاشو پس بدم.من و شما هم با مامانم اینا رفتیم. تو راهم بغلم خواب بودی،تو کمربندی همدان،بابام یهو ترمز گرفت،یه لیوان شیشه ای بزرگ که پشت شیشه بود خورد تو صورتت.بالای ابروی چپت.خیلی گریه کردی.منم داشت گریم میگرفت دیگه.من لیوانو اونجا ...
28 تير 1394

پنجمین مروارید

گل پسر سلام.شیطون بلای من بالاخره پنجمین مرواریدتم درومد. روز ششم تیر بود که متوجه شدم دندون نیش سمت راستت یه کوچولو از لثت زده بیرون. الهی مامان قربونت بره که اینقد دیر دندون میاری.تازه هنوز یه کوچولوش از لثت بیرون اومده. مبارکت باشه مامانی. الهی من به فدات. همین چهار تا دندونتم به خاطر قطره آهن تغییر رنگ داده. از بس شیر خوردنت یهوییه که نمیرسم مرتب بهت قطره آهن بدم.نمیذاری زمان کافی بگذره،سریع شیر میخوای. آرش گلی حسابی شیطون شدی مامان.خیلی به وسایل خونه دست میزنی.جایی هم میریم همه جا سرک میکشی.دیگه من و بابایی خسته میشیم از بس دنبالت میدویم.دیگه ترجیح میدیم خونه بمونیم. تو پست بعدی از شیطن...
21 تير 1394

پونزده ماهگی

سلام گل پسر.ببخش این ماه نتونستم به موقع بیام و آپ کنم. دیروز که پونزده ماهگیت بود بردمت بهداشت برای قد و وزن.تا گذاشتمت رو ترازو چنان گریه ای سر دادی که نگو.نمیدونم چرا اینقد گریه زاری کردی. عزیز دلم وزنت کم شده بود.شدی یازده کیلو و هفتصد گرم. سیصد گرم کم کردی. ولی ماشالا قدت شده بود هشتاد و هفت و نیم.بار اول اشتباه اندازه گرفته بود.از بس گریه کردی.دوباره اندازه گرفت.دور سرتم پنجاه و دو نیم فکر کنم. چون وزن کم کردی قرار شد دوباره ماه بعدم ببرمت. از بس شیطونی و کم اشتها اینطور لاغر و سبک شدی.ماشالا خیلی فعالیتت زیاده.یه لحظه نمیشینی.همش راه میری. دست بزنم پیدا کردی.ماشالا دستتم سنگینه.خیلی محکم میزنیمون.هر کی ...
29 خرداد 1394

عکس های آتلیه

پسر گلی طبق معمول خیلی وقته میخوام عکساتو بذارم ولی متاسفانه نشد.شما شبا خیلی دیر میخوابی.دیگه نمیتونم از خوابم بزنم.ولی باز مجبور شدم بیدار بمونم تا بتونم بیام سراغ وبلاگت. من و بابایی قرار گذاشته بودیم روز تولدت ببریمت آتلیه.متاسفانه سهل انگاری کردیم و از قبل وقت نگرفتیم.برا همین نشد اون روز ببریمت.چند روز عقب افتاد. چند روز بعد از اینکه از مسافرت برگشتیم رفتیم خونه بابای بابایی.دیدیم قیمت اونجا نسبت به اینجا بهتره،همونجا بردیمت آتلیه. روز دهم فروردین،البته غروب رفتیم.خیلیم کارمون طول کشید. پدرمونو درآوردی تا تونستیم ازت عکس بگیریم. هر کاری میکردیم توجهت به چیزی جلب نمیشد تا عکست خوب شه.هرچیم دستت میدادن تا با...
10 خرداد 1394

چهارده ماهگی

پسر گلی مامان سلام.الهی من قربونت برم که اینقده بزرگ و آقا شدی. پسر نازم از نه ماهگیت سعی کزدم اعضای صورتو بهت یاد بدم،ولی علاقه نداشتی.حالا خودت دوس داری یاد بگیری.انگشتتو میذاری رو چشممو با یه حالت قشنگی میگی هووو!!(البته اونی که میگی قابل نوشتن نیست).  میگم چشم،میخندی میگی دم!یا انگشت کوچولوتو میذاری رو ابرومو همون حرفتو میزنی که این چیه!میگم ابرو میخندی.بعد میخوای تکرار کنی،چیزی بر وزن ابرو میگی ولی همش د توش داره. میگم آرش چشمت کو،صاف انگشتتو میکنی تو چشمم!رو ما نشون میدی،نه رو صورت خودت. متاسفانه هنوز موقع شیر خوردن باید موهای یه نفرو بگیری.اگه کسی پیشمون باشه،دستتو سمتش دراز میکنی و از خودت صدا درمیتپاری که...
28 ارديبهشت 1394

سفرنامه اصفهان

سلام سلام سلام.این دفه غیبتمون  کمی طولانی شد.یه ماهه میخوام این پستو بذارم ولی وقت نمیشه.ماشالا پسر گلی وقتی برام نمیذاری. امسال عید تصمیم داشتیم بریم سفر،ولی به توافق نمیرسیدیم کجا بریم.بابایی همش میگفت بریم مشهد.من مخالف بودم.هم خیلی دور بود هم تو عید خیلی شلوغه.دوس داشتم بریم جنوب ولی بابایی قبول نمیکرد. قرار شد بریم جایی که نزدیکتر باشه تا شما هم تو راه اذیتمون نکنی.مخصوصا اینکه تنها هم بودیم.من پیشنهاد دادم بریم اصفهان بعد بریم یزد.بابایی با یزد موافقت نکرد.این شد که راه افتادیم سمت اصفهان. اولش قرار بود بیست و هشت اسفند حرکت کنیم،ولی شب قبلش برات جشن تولد گرفته بودیم و خیلی خسته بودم و کلی کار عقب افتاده دا...
17 ارديبهشت 1394